باغچه

متن مرتبط با «شمسی و مادام» در سایت باغچه نوشته شده است

مرگ زجر آور

  • نیلوبلاگ

    مرگ زجر آور دستان خالی من دستانی که چهار متر دراز شده در راه دستان تو بی جواب نفسی که در کنار صدای تو که تارهای قلبم را می لرزاند انگار که دلم ریش ریش است به جای دالان دالان می آید و می رود آن نفس در کنار صدای تو چشمانی که قبلا آن طور زیبا بود و اکنون خسته ولی اما چنان آشنا با من از خاطراتی که با آن عهد ها بسته صورت رنگ و رو رفته من که سرخ می شود داغ می شود ازتجسم بوی دستان تو بوی موهای آشفته ات که مثل شمع ذوب شده ای فرومی رود در روحم امشب هم مثل سالهای بی فرجام گذشته ام گذشته ضعف می کشد م...

    ادامه مطلب
  • یادداشت بر فروشنده

  • نیلوبلاگ

    دستان خالی من دستانی که چهار متر دراز شده در راه دستان تو بی جواب نفسی که در کنار صدای تو آه صدای تو که تارهای قلبم را می لرزاند انگار که دلم ریش ریش است به جای دالان دالان می آید و می رود آن نفس در کنار صدای تو همه زندگی در خواب چشمانی که قبلا آن طور زیبا بود و اکنون خسته ولی اما چنان آشنا با من از خاطراتی که با آن عهد ها بسته صورت رنگ و رو رفته من که سرخ می شود داغ می شود ازتجسم بوی دستان تو بوی موهای آشفته ات که مثل شمع ذوب شده ای فرومی رود در روحم امشب هم مثل سالهای بی فرجام گذشته ام گذشته ض...

    ادامه مطلب
  • ماهی دودی

  • نیلوبلاگ

    تو بشو یک نخ بهمن تا در تب تو بی تاب شوم تو یک تکه آتش بشوی... من تو را بو بکشم در خونم حل بشوی جاری بشوی در تن من بوی آغوش تو فریاد کند از دهنم ته بکشی از تو یک خاطره ماند تنها در کف من و مرا باز تنها بگذاری در تب خود مثل ماهی دودی شده ام ! ...

    ادامه مطلب
  • تو عمدا نبستی

  • نیلوبلاگ

    چه باکی ز دوری چو در دل نشستی تو پیمان نوشتی، اگر چه شکستی چرا باید احساس پوچی کنم ؟ که دیشب تو بودی و فردا تو هستی کنون خون من بر همه شد حلال که آئین من گشته " او را پرستی " بگیر از کفم جام می را که باز سیاه است کارم چو افتم بهxa0مرداب مستی تو رفتی، هنوزم ولی جای امید هست چو دیدم که عمدا دری را که باید به رویم نبستی...

    ادامه مطلب
  • تنها من می توانم

  • نیلوبلاگ

    من عاشق تو هستم مجذوب هر نگاهت می ایستد زمانم چون افکنی نگاهی دیگر کسی نباشد تنها منم که سازد از سوزش لبانت چون بر لبم نهادی از من فقط برآید هر لحظه دل تپیدن از شور فرض رویت از فرض حس بویت دلخوش به تار مویت کان هم به دستم افتاد انگاز اشتباهی دیگر کسی نیابی چون من تو را سپردن هر شب به دست تقدیر ماندن در انتظارت گم گشته در صدایت بودن در این تباهی گاهی تو را ندیدن وز دوریت صبوری آتش گرفتم اما تنها کشیدم آهی ..... xa0...

    ادامه مطلب
  • عروسی باقر خاله

  • نیلوبلاگ

    در باقر خاله و بویژه خانه حسن پور اجاق هیاهویی بود. تمام حیاط، داربست زده بودند و ورق های زری از داربست ها آویخته بود. صدها گره زری بنفش و نقره ای و طلایی از میله های آهنی آویزان بود. در خانه ی پور اجاق ها چهار تاق باز بود و حسین علی، پدر خانواده از صبح کنار در می ایستاد و همیشه چهار پنج تا کارت عروسی یدک داشت که به رهگذری، آشنایی، کسی بدهد تا هیچ کس از قلم نیفتاده باشد. بهرام خان اسکندری، همسایه دیوار به دیوار پور اجاق ها و پدر عروس هم هر از چند گاهی بیرون می آمد و بعد بر می گشت داخل. در خانه ی...

    ادامه مطلب
  • شمسی

  • نیلوبلاگ

    شمسی معروف به بی بی، مادر پدر مادر من، یا به عبارتی مادر بزرگ مادر من بود. شاید کمتر کسی توانسته باشد جد خود را ببیند ولی من در زمان بچه گی بی بی را دیده بودم. تصویری که از بی بی در ذهن من وجود دارد، عبارت است از یک پیرزن خیلی لاغر و قد کوتاه با پشتی خمیده که همیشه تند راه می رفت و کارهایش را تند انجام می داد. اینکه بی بی بالاخره در چند سالگی از دنیا رفت را کسی درست نمی داند یا درست تخمین نمیزند. خاله آفاق که خاله ی بزرگ من است اعتقاد دارد که بی بی سد و سی سال عمر کرد، اما مادرم می گوید که سن بی...

    ادامه مطلب
  • عمو انوشه

  • نیلوبلاگ

    اولین چیزی که در مورد عمو انوشه می توان گفت اسم متفاوت اوست. عمو انوشه متولد سال هزار و سیصد و بیست است و باید قبول کرد که انتخاب چنین اسمی برای پسر بچه در آن زمان خیلی غیر عادی و منحصر به فرد بوده است. این اسم طنین بسیار باوقار و سنگینی دارد و صاحب این اسم را ناخودآگاه باید بسیار محترم دانست. پیرو آهنگ برازنده نام انوشه، خطوط عمیق چهره روی پوست صاف همراه با ابروهای تمیز و کلفت سیاه، چشمان نافذ، ریش کامل اصلاح شده، موهای جو گندمی صاف شانه شده به عقب و صدای بم و پخته ی خود عمو انوشه هم، ترکیب بسی...

    ادامه مطلب
  • مشمول مرور زمان

  • نیلوبلاگ

    به نگاه تو آنی ز سال خرسندم که در تو شامل مرور زمانم گرچه از تو بسیار جای گله هست بدان که عشق تو بسته زبانم خبر از دل همه داری به جز دل من تو بی خبر نه ای، منم که بی نشانم تو شهره به شوخی و من شکسته ام تنها غرق در غیرتی که برده توانم نه عاشقم، نه زنم، نه دوستم نه مرید تو مرا بخوان " هر آنچه تو خواهی همه آنم " تو جوانی، تو عاقلی، تو صاحبی تو ادیب منم که پیرو فقیر و بدون سامانم چگونه چاره کنم عشق یکسره را ؟ چرا که تو این چنینی و منم که چنانم...

    ادامه مطلب
  • دزدي بوسه

  • نیلوبلاگ

    دزدي بوسه عجب دزدي پر منفعتي است دو ستاني چو يكي را بربايي و سپس پس بدهي...

    ادامه مطلب