چه باکی ز دوری چو در دل نشستی
تو پیمان نوشتی، اگر چه شکستی
چرا باید احساس پوچی کنم ؟
که دیشب تو بودی و فردا تو هستی
کنون خون من بر همه شد حلال
که آئین من گشته " او را پرستی "
بگیر از کفم جام می را که باز
سیاه است کارم چو افتم به مرداب مستی
تو رفتی، هنوزم ولی جای امید هست
چو دیدم که عمدا دری را که باید به رویم نبستی
باغچه...ما را در سایت باغچه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 20