دستانی که چهار متر دراز شده
در راه دستان تو بی جواب
نفسی که در کنار صدای تو
که تارهای قلبم را می لرزاند
انگار که دلم ریش ریش است به جای دالان دالان
می آید و می رود آن نفس در کنار صدای تو
چشمانی که قبلا آن طور زیبا بود و اکنون خسته
ولی اما چنان آشنا با من از خاطراتی که با آن عهد ها بسته
صورت رنگ و رو رفته من که سرخ می شود
داغ می شود ازتجسم بوی دستان تو
بوی موهای آشفته ات که
مثل شمع ذوب شده ای فرومی رود در روحم
امشب هم مثل سالهای بی فرجام گذشته ام گذشته
ضعف می کشد مرا اما نمی میرم
باز زنده می شوم اما زنده نیستم
نه دیگر هرگز نمی شود روی خوشی را دید
خوشی با دیدن آیین بی مهری تو برای همیشه رخت بر بسته
لباسهای چروکی که می پوشد
تمام رنگهای خاموش دنیا را در آنها باید دید
رنگهای خاموشی که بارقه هایی از جوانی دارد
سبزهای یشمی و شوکولاتی ها یی
که تعبیر جدیدی از عشق است
در تضاد با قرمز اناری چشمان من
انصاف نیست
این همه تو را دیر دیدن
پایانی ندارد
