عروسی باقر خاله

خرید بک لینک

در باقر خاله و بویژه خانه حسن پور اجاق هیاهویی بود. تمام حیاط، داربست زده بودند و ورق های زری از داربست ها آویخته بود. صدها گره زری بنفش و نقره ای و طلایی از میله های آهنی آویزان بود. در خانه ی پور اجاق ها چهار تاق باز بود و حسین علی، پدر خانواده از صبح کنار در می ایستاد و همیشه چهار پنج تا کارت عروسی یدک داشت که به رهگذری، آشنایی، کسی بدهد تا هیچ کس از قلم نیفتاده باشد.

بهرام خان اسکندری، همسایه دیوار به دیوار پور اجاق ها و پدر عروس هم هر از چند گاهی بیرون می آمد و بعد بر می گشت داخل. در خانه ی اسکندری ها بر خلاف پور اجاق ها بسته بود. اما اگر کسی سرک می کشید متوجه می شد که در خانه ی آنها هم خبرهایی است. بالاخره آن شب قرار بود شام در خانه آنها پخش بشود.

بهرام خان همیشه عادت دارد که از دور به همه سلام کند. دستهایش را بالا می بر و چند ثانیه ای همانطور مکث می کند. انگار که محو تماشای طرف است و لبخند سرتا سری می زند و بلند سلامی کشیده می کند و همیشه تعارف خوردنی برای زدن دارد.

حسن پور اجاق اگر جایی دیده می شد حتما سرش را زیر می انداخت و بر خلاف همیشه که با اعتماد به نفس و شوخ در چشم دیگران نگاه می کند و حرف می زند، زیر لبی زمزمه ای در جواب رهگذر ها می کرد. انگار که داماد باید مظلوم ترین جوان ده باشد!

وقتی ساعت پنج شد، ارکستر در حیاط پور اجاق ها کاملا آماده بود و آهنگ های روز و پاپ می نواخت. صندلی های پلاستیکی همه کنار هم و مرتب چیده شده بودند و چند نفری از مهمانها هم که به نظر خودی می رسیدند آنجا حاضر بودند. اهالی و همسایه ها اما همه می خواستند که اولین نفر نباشند. وعده کارت عروسی، از ساعت پنج بود تا پاسی از شب به صرف شیرینی، میوه و شام. اما برای اهالی ساعت هشت شب که هوا گرگ و میش می شود، به نظر بهتر می آمد.

در حدود ساعت هشت، دیگر بیشتر اهالی آنجا بودند. همه 374 نفر. غلامی ها زودتر آمده بودند تا برای عروس خودشان که از قاسم شعار ها بود جا بگیرند. همه در کنار هم نشسته بودند و روی نشیمن صندلی های خالی کنارشان به جای قاسم شعارها کیف گذاشته بودند. هر مهمان تازه ای که می رسید همه مهمانها بر می گشتند و نگاه می کردند که چه کسی آمده، بعضی ها زیر زیرکی و به بهانه ای بر می گشتند و بعضی دیگر مستقیم نگاه می کردند. با اینکه هوا بارانی بود اما جای مهمانها زیر چادر برزنتی روی داربست امان بود.

در ردیف جلو پیرزنهای چادر و روسری بسته نشسته بودند. بعضی ها عصای چوبی داشتند و بعضی ها به موهایشان حنا بسته بودند، اما چادر همه از دم گل گلی بود. آن طرف تر جمعی از خانم های آراسته نشسته بودند که از لباس شب و آرایش کامل صورتشان معلوم بود از نزدیکان عروس و داماد هستند.

جوانهای ده و دوستان داماد در یک کنار جمع شده بودند و جمع رقصنده را برانداز می کردند. جوانها همه موهایی آراسته و مد روز داشتند و کمربندهای فلزی و جین پوشیده بودند. در میان مجلس عده ای از خانم هی جوان و چند خانم میان سال که آرایش زیادی داشتند و معلوم بود از خودشان راضی هستند، مدام می رقصیدند. خانم های میان سال لباس لختی و رنگی پوشیده بودند. جوانتر ها لباس ساده تر و دخترانه تری داشتند و موهایشان روی شانه هاشان ریخته بود و بیشتر تا کمرشان می رسید. اما دختر جوانی هم بود که پیراهن و شلوار تنگ سیاهی پوشیده بود و روسری سیاهی را دور گردنش گره زده بود، چتری هایش را از زیر روسری روی صورتش ریخته بود و ماتیک سرخش خیلی به چشم می آمد.

در ردیف های عقب تر خانم ها و آقایان دیگر نشسته بودند. هر از چند گاهی بر می گشتند تا ببینند تازه وارد مجلس کیست. گاهی برای گروه رقصنده دست می زدند و بیشتر با هم حرف می زدند و از این و آن برای هم نظر می دادند. آنها بیشتر لباس معمولی پوشیده بودند اما مرتب تر از همیشه به نظر می آمدند.

سه برادر بزرگتر عروس و تنها خواهر داماد بین جمعیت مدام حرکت می کردند و سرک می کشیدند تا چیزی کم و کسر نیاید. لازم بود که به هر مهمان یک پیش دستی و یک چاقوی یک بار مصرف رسیده باشد. بچه ها را باید مدام از محل رقص دور می کردند و حواسشان بود تا یکی از مهمانها دوتا شیرینی دانمارکی بر ندارد، مبادا که سر کس دیگری بی کلاه بماند !

عروس داماد بالای مجلس در یک تاق چوبی و روی یک مبل دو نفره عاریه با پارچه مخمل سرخ نشسته بودند. روی تاق چوبی چراغ های ریزی کار شده بود که چشمک می زدند و خیلی هاشان سوخته بودند. عروس آراسته و آرایش کرده بود. موهایش را بالای سرش تزئین کرده و بسته بودند و لباسش از بالا تا کمر با نگینها و سنگهای نقره ای تزئین شده بود و برق می زد. داماد هم کت و شلوار سیاه، پیراهن سفید و دستمال گردن پوشیده بود که دستمال گردن با لبه کت از لمه نقره ای بود و برق می زد. هر دو عروس و داماد بسیار جدی و هونسرد بودند و جای خاصی را نگاه نمی کردند. دسته گل رز کرم رنگ عروس به تناسب لباسش پارچه ساتن سفید داشت و لبه گلها کمی سوخته بود.

نوبت به رقص عروس و داماد که شد، عروس گل دستش را به داماد سپرد و در وسط مجلس که خالی شده بود شروع به رقصیدن کرد. اما نگاهش همچنان تصویر جایی را دنبال نمی کرد و بسیار جدی بود و حتی لبخند هم نمیزد. داماد هم رویروی او، بی تفاوت، دست می زد و سرش تغریبا پایین بود. همه میهمانان انگار که از قبل آماده این لحظه بودند، شروع کردند به تقدیم شاباش به عروس و داماد. اسکناسهای نو به صورت برابر بین عروس و داماد تقسیم می شد و هر گاه دستشان پر می شد، اسکناسها را در سبد سفید و توری که به همین مناسبت آماده شده و دست خواهر داماد بود می ریختند. چون عروسی وسط عید بود، تقریبا همه اسکناس نو داشتند که شاید از بانک گرفته بودند و یا از عیدی بچه های خانواده برداشته شده بود.

نوبت که به مادر داماد رسید، یک گردنبد الله طلا با زنجیر نسبتا کلفت به گردن عروس انداخت. خانم پور اجاق زن کوتاه قدی است که سینه های بزرگ و کمر پهن دارد و همیشه می خندد. پوست صورتش صورتی پر رنگ است و چشمان او مثل دو تا هلال تیره از لای پف گونه اش برق می زند. او آن شب به مناسبت عروسی یک لباس زری طلایی پوشیده بود. عروس خم شده بود تا مادر شوهرش گردنبند را به گردن او بیاویزد و چشانش همچنان بی تفاوت بود و جای دیگری را نگاه می کرد.

من که بین دختر بزرگ غلامی ها و خانم مرادی نشسته بودم شنیدم که به هم گفتند :

- اَو اَو .... پیله گردنبند ه ........

- آهه

یعنی که ببین چه گردنبند بزرگی ......

بعد نوبت به مراسم بریدن کیک شد. کیک خامه ای و چهار طبقه بود و برادرهای عروس و داماد هر طبقه را حمل می کردند و می رقصیدند تا از داماد شاباش بگیرند. داماد به ترتیب به هر کدام شاباش می داد و یک طبقه در روی پایه مخصوص استیل قرار داده می شد. تا نوبت به برادر کوچک عروس و طبقه آخر شد. داماد که شاباش را داد برادر کوچک کیک را تسلیم نکرد و منتظر شد تا شاباش بیشتری بگیرد. داماد زیر لبی با او چونه می زد و هر دو لبخند می زدند. بالاخره کار تمام شد و عروس کیک را برید. به رسم معمول عروس و داماد یک تیک کیک را در دهان یکدیگر گذاشتند و مهمانها دست زدند. بعد خانمی کیک را تکه تکه کرد تا بین مهمانها پخش شود. تکه های کیک در ظرف های یکبار مصرف و با چایی به مهمانها داده می شد و در آن ساعت که حدود نیمه های شب بود بسیار می چسبید. هر چند که کیک مزه کیکهای تهران را نمی داد و شیرین تر بود، اما حسابی خامه دار و پر ملاط درست شده بود و معلوم بود که سفارشی است.

بعد از کیک مهمانها برای صرف شام به خانه عروس منتقل شدند که عینا شبیه خانه داماد بود. شام عروسی که زرشک پلو با مرغ بود در ظرفهای یکبار مصرف در دار بسته بندی شده و روی میزها قرار داده شده بود. هر مهمان که غذای خودش را بر می داشت می توانست به خانه خود برگردد یا همانجا آن را بخورد.

به هر حال در این زمان عروسی رو به اتمام می رفت. همه نفر به نفر از پدر عروس و داماد و نزدیکان خود خداحافظی می کردند و بیشتر پیاده به سمت خانه خودشان برمی گشتند. با اینکه باران قطع شده بود اما زمین هنوز گل آلود بود و همه مجبور بودند که از روی چاله ها قدم بردارند.

شنیدم که یکی از مهمانها داشت به همراهش می گفت :

- خودا را شوکر که بالاخره سرانجام گرفت ........

و من آخرین نگاه را به عروس انداختم و دیدم که نگاهش هنوز بی تفاوت و جدی است.

باغچه...

ما را در سایت باغچه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 32 تاريخ: جمعه 7 آبان 1395 ساعت: 2:51

صفحه بندی