شمسی معروف به بی بی، مادر پدر مادر من، یا به عبارتی مادر بزرگ مادر من بود. شاید کمتر کسی توانسته باشد جد خود را ببیند ولی من در زمان بچه گی بی بی را دیده بودم. تصویری که از بی بی در ذهن من وجود دارد، عبارت است از یک پیرزن خیلی لاغر و قد کوتاه با پشتی خمیده که همیشه تند راه می رفت و کارهایش را تند انجام می داد.
اینکه بی بی بالاخره در چند سالگی از دنیا رفت را کسی درست نمی داند یا درست تخمین نمیزند. خاله آفاق که خاله ی بزرگ من است اعتقاد دارد که بی بی سد و سی سال عمر کرد، اما مادرم می گوید که سن بی بی هنگام مرگ حدود سد سال بوده است. باری به هر جهت پدر بزرگ من که بچه ی کوچک بی بی بود متولد سال هزار و دویست و نود و هشت بوده و بی بی ده بار بچه به دنیا آورده است. حالا اگر فاصله سنی بچه ها را از هم دو سال و سن بی بی را هنگام زایمان اولین بچه چهارده – پانزده سال در نظر بگیریم، احتمالا او بیش از صد و پنج سال زندگی کرده است.
بی بی چشمان خیلی زیبایی داشت. با اینکه خیلی پیر بود ولی چشمان او هنوز سیاه، درشت و سر بالا بود و هنوز برق می زد و هنوز خیلی باهوش به نظر می رسید. موهایش را از وسط فرق باز می کرد و روسری اش با یک سنجاق زیر چانه، چفت می شد. یک چادر گل گلی با زمینه خاکستری هم به کمرش می بست و من پاهای استخوانی او را به یاد دارم.
خانه ی بی بی یک خانه آجری بود که روی دیوارهایش کاه گل مالیده بودند. از در خانه که وارد می شدی، اول حیاط بود. حیاط هنوز با صفا بود و در وسط آن باغچه قرار داشت. یک درخت پر پشت هم در باغچه بود. در انتهای حیاط، خانه بی بی قرار داشت. جلوی خانه و رو به حیاط ایوان پهنی بود که ما همیشه روی آن ایوان می نشستیم و داخل نمی رفتیم. به همین خاطر چیز زیادی از داخل خانه به خاطرم نیست.
- سلام بی بی
- سلام، بیایید داخل
- بی بی این دختر من ه
و بی بی نگاهی به من می انداخت، لبخند بی تفاوتی می زد و روی ایوان می نشست. پای راستش را خم می کرد و روی آن می نشست و پای چپش را تا می کرد و بغل می گرفت.
- بی بی چه خبر ؟
- سلامتی، شکر
و این بار لبخند قویتری می زد. بی بی همیشه از همه با چایی پذیرایی می کرد. سینی برنجی را از آشپزخانه با پیاله های گل سرخی چایی و قندان استیل قدیمی می آورد و تعارف می کرد. دستهایش را که دراز می کرد تا پیاله ها را جلوی ما بگذارد، مچ آستینش دیده می شد که با دقت با یک دکمه مرواریدی بسته می شد و دستهایش کشیده و چروک بود.
بی بی زیاد حرف نمی زد و بیشتر به حیاط نگاه می کرد انگار که از آن لحظه لذت می برد.
مدتی که به این حالت می گذشت؛ من کم کم بی طاقت دستشویی می شدم. همیشه آخرین نصیحت دختر خاله ی بزرگم را به یاد می آورم که می گفت : مواظب باش توی دستشویی بی بی نیفتی ! همین حرف شاید مرا بی طاقت تر می کرد و من ناگهان دیگر بی چاره می شدم.
- مامان جیش دارم
زیر گوش مادرم زمزمه می کردم
- برو مامان فقط مواظب باش توی دستشویی بی بی نیفتی !
و با انگشت گوشه حیاط و اتاقک قدیمی را نشان می داد که با سیمان مخلوط شده با سنگ های ریز رنگی نما شده بود.
دستشویی بی بی علاوه بر توی حیاط بودنش که برای من در آن زمان خیلی غیر عادی بود، تفاوت دیگری هم با دستشویی های معمولی که من دیده بودم داشت. کاسه ی توالت بی بی چینی لعاب دار نبود بلکه سیمانی بود و شکل آن هم به جای یک شکل لوبیایی شکل معمولی؛ شبیه هرم بود. سوراخ توالت هم به جای اینکه در گوشه لوبیا باشد در راس هرم واژگون قرار داشت که مستقیما به چاه وصل می شد و همین نا متناهی بودن عمق چاه به نظر خیلی ترسناک می آمد. ته این سوراخ کریستال های ادرار رسوب کرده منظره را وحشتناک تر می کرد و خزه های سبزی که دور کاسه توالت بر اثر ریختن آب مداوم روییده بود بر اثر آن می افزود.
با همه ی اینها من بی بی را خیلی دوست داشتم. علایق مادرم همیشه ناخودآگاه به من منتقل می شده و مادرم بی بی را خیلی دوست داشت و همیشه خاطرات جالبی از او برای من تعریف می کرد.
شمسی دختر یک حکیم اهل نیشابور بود و به همین خاطر خانه ی او همیشه پر بوده از انواع داروهای گیاهی. بیشتر خانواده معتقدند که بی بی رمز سلامتی را می دانسته و به همین خاطر عمر طولانی داشته است. او در بیست سال آخر عمر همه پول خود را در اختیار پسر بزرگ خود یعنی عموی مادر من می گذارد تا هر روز برای او یک دست راسته ی گوسفندی تازه تهیه کند. غذای او همیشه عبارت بوده از نان و پنیر و سبزی تازه برای صبحانه. چنجه برای ناهار و نان و ماست تازه برای شام.
هر چند او برای تمام کردن کل میراث زود از این دنیا رفت و عموی مادرم تمام پول را در اختیار گرفت. ( تنها پسر عموی بزرگ مادرم حالا یک پیست اتوموبیل سواری شخصی دارد ! )
بی بی همیشه ثروتمند بود. در سیزده سالگی پدربزرگ مادرم، محمد، که خان یک منطقه بود و زمینهای زیادی از طرف مادرش به ارث برده بود، شمسی را به زنی می گیرد. محمد مردی ریز و سیاه چهره و کم سواد بود. وقتی محمد شمسی را از پدرش خواستگاری می کند، چون نه قیافه ی خوبی داشته و نه سواد درست و حسابی، در جواب پدر شمسی که از او پرسیده چه داری ؟ می گوید که پول دارم !
- چقدر پول داری ؟
- خیلی زیاد .....
و بعد در ازای وزن بی بی سکه به عنوان شیر بها به پدر بی بی پرداخت می کند.
خود بی بی این خاطره را هیچ گاه از یاد نمی برد و همیشه تعریف می کرد که وقتی او را روی یک کفه ترازو گذاشتند، محمد در طرف دیگر آنقدر سکه ریخت که میزان دو کفه درست برابر شد و بعد با دو انگشت اشاره ادای میزان شدن دو کفه را در می آورد.
با اینکه بی بی معمولا ساده زندگی می کرد و ظاهرا با ریخت و پاشهای شوهرش مخالف بود اما انگار قدر پول را خوب می دانست و از داشتن ثروت لذت می برد. در بین عروس هایش او همیشه مادر بزرگ من را که زنی با سواد و از خانواده ای خوب بود، بیشتر دوست داشت. محمد هم با وجود همه ی اخلاق های عجیب شمسی از ازدواج با او راضی بود. با اینکه شمسی خودش را برتر از محمد می دانست و به او بی محلی می کرد، اما محمد از اینکه پول بی حسابش با پیوند زن باسواد و زیبا کامل شده بسیار راضی بود. شمسی هم برای او بچه های زیاد و زیبایی به دنیا آورد که در کسب و کار و ظاهر آراسته همیشه زبانزد شهر بودند.
بعد از اینکه محمد از دنیا رفت، بی بی بیشتر اموال باقی مانده را به پسر بزرگش داد و بقیه خانواده با میراث کمی خود ثروت زیادی بدست آوردند. هر چند که ثروت هیچ کدام هرگز به اندازه برادر بزرگشان نرسید. بی بی که مرد، عروس بزرگش برای خاتمه به حرف و حدیث هایی که از خوردن اموال بی بی پشت سرش بود، اسباب و اثاث بی بی را کاملا عادلانه بین همه تقسیم کرد !
دیگ های مسی و تشک های پشم سنگین و کهنه تکه های ابریشم که سهم مادر بزرگ من بود یک روز در اتاق پایین که اتاقکی مثل انباری داخل حیاط بود، برای همیشه انبار شد و از یاد همه رفت.
باغچه...ما را در سایت باغچه دنبال میکنید
برچسب: شمسی به میلادی,شمسی به قمری,شمسی پور,شمسی اشتری,شمسی فضل الهی,شمسی شمس,شمسی و مادام,شمسی ساز msp 2010,شمسی توانائی, نویسنده: بازدید: 60