عمو انوشه

خرید بک لینک

اولین چیزی که در مورد عمو انوشه می توان گفت اسم متفاوت اوست. عمو انوشه متولد سال هزار و سیصد و بیست است و باید قبول کرد که انتخاب چنین اسمی برای پسر بچه در آن زمان خیلی غیر عادی و منحصر به فرد بوده است. این اسم طنین بسیار باوقار و سنگینی دارد و صاحب این اسم را ناخودآگاه باید بسیار محترم دانست.

پیرو آهنگ برازنده نام انوشه، خطوط عمیق چهره روی پوست صاف همراه با ابروهای تمیز و کلفت سیاه، چشمان نافذ، ریش کامل اصلاح شده، موهای جو گندمی صاف شانه شده به عقب و صدای بم و پخته ی خود عمو انوشه هم، ترکیب بسیار با وقاری می سازد.

عمو انوشه همیشه لباس های اتو کشیده می پوشد و رنگ پولیور بافتنی روی آن همیشه با رنگ لباس زیر پولیور هماهنگی دارد. شلوار های عمو انوشه هم همیشه اتو کشیده و خاکستری است، خاکستری روشن یا تیره. لباس های عمو انوشه همیشه بویی مرکب از بوی تمیزی و عطری شیرین و پخته می دهد و اگر با او دست داده شود، مقداری از این بو تا مدتی روی دست آدم باقی می ماند.

قد عمو انوشه خیلی بلند نیست اما قامتی کشیده و شانه های مردانه پهن دارد. او همیشه کفشهای چرمی می پوشد و تند تند آنها را واکس می زند. او علاوه بر کفشهای خودش، کفش افراد دیگر خانواده را هم با همین دقت و وسواس واکس می زند، انگار که تعصب خاصی روی کفش براق و مرتب داشته باشد.

عمو انوشه علاوه بر واکس کفش به مرتب و تمیز بودن چیزهای دیگر هم اهمیت می دهد. خانه ی آنها همیشه مرتب است. روی اسباب منزل در زمانی که مهمان نباشد همیشه ملحفه های سفید کشیده می شود. ظرف ها همیشه در جای خاصی قرار دارند و کتاب ها در کتابخانه همه به ترتیب چیده شده و هر کدام جای مخصوص به خود را دارند. دستشویی و توالت همیشه بوی خاص بوگیر کاج می دهد و روی فرش ها هم رو فرشی انداخته می شود.

عمو انوشه یک نظامی زمان شاهی است. وقتی او از خاطراتش در ارتش صحبت می کند، می توان او را با لباس فرم مرتب و همه ی آن نشانهای طلایی و گل دوزی شده تصور کرد. احتمالا با آن کلاه و عینک ری بن مرد خیلی خوش تیپی بوده است.

عمو انوشه یک قصه گوی واقعی است. در مورد هر مطلبی که حرف زده شود، داستان مهیجی دارد که تعریف کند. قهرمان اصلی این داستان همیشه خود عمو انوشه نیست و ممکن است که او این داستان را از کس دیگری شنیده باشد اما او چنان جزئیات داستان را تعریف می کند که انگار در همه آنها حضور مستقیم داشته است. البته او به تناسب شغلی که داشته خیلی تحلیل گر نیست و از این روایت گری بیشتر دوست دارد که در مرکز توجه قرار بگیرد به همین خاطر معمولا شنوندگان را خسته می کند.

در زمان انقلاب، عمو انوشه را زودتر ازموعد بازنشسته کردند که همین زندگی او را زیر و رو کرد.

حالا او فرمانده همه اسباب و وسایل خانه و لباسهایی است که باید به صف باشند. دیگر از سیگار برگ خبری نیست و او تنها گاهی می تواند مخفیانه نخی دود کند. دیگر کسی خریدار او نیست و اگر حرف هایش خسته کننده باشد می توان بدون توضیح او را ترک کرد و بی هدف دور شد.

بر خلاف ظاهر استوارش، الکل خیلی زود روی او اثر می گذارد. کافی است یک لیوان کوچک آبجو خورده باشد. پوست صافش صورتی رنگ می شود و گونه هایش گل می اندازد. موهایش کمی آشفته میشود، شنگول می شود و لبخند می زند و ضمنا داستانهایش هم حال و هوای داستانهای تخیلی را می گیرند.

- سال 1349 بود و من در بیابانهای سیستان و بلوچستان بنزین تمام کرده بودم. چون در ارتش بر و بیایی داشتم، می دانستم که گروه تجسس برای یافتن من فرستاده می شود و من را بالاخره پیدا می کند ولی بی آبی من را واداشته بود تا با پای پیاده به جستجوی منبع آب بگردم. هر چقدر جلوتر می رفتم، نا امیدتر می شدم. اثری از حیات در اطراف دیده نمی شد. به یک شیار صخره ای رسیدم و همانجا بود که یک مار سمی را دیدم که به آن سوی شیار در حال حرکت بود. از آنجایی که من با جانوران منطقه آشنایی کامل داشتم می دانستم که آن مار بسیار نادر و فوق العاده سمی است. اما وجود او به من نوید می داد که منبع آب باید همان نزدیکی باشد. برای عبور از آن شیار لازم بود انرژی زیادی از دست بدهم اما از طرفی چاره ی دیگری نداشتم. از روی صخره بزرگ که می پریدم، لبه ی تیز صخره ران پای مرا به شدت زخمی کرد. پوست پایم شکافته شده بود و به شدت خون از دست می دادم. با چاقویی که همیشه همراه داشتم پاچه ی شلوارم را از بالای زخم پاره کردم و با نخ و سوزن ...... ما همیشه یک سری وسایل اولیه را همراه داشتیم، آن روزها ارتش حساب و کتابی داشت !، ..... و با نخ و سوزن لبه های بریده شده پوستم را به هم دوختم.

از آنجایی که ممکن بود زخم عفونت کند و ماده ضد عفونی هم نداشتم، روی ضخم را با ادرار خودم ضد عفونی کردم و لنگ لنگان به سمت منبع آب روان شدم. تنها کسانی که در بیابان گیر کرده باشند می دانند که در صحرا بوی آب را می شود حس کرد. من هم که کاملا کارآزموده بودم با تکیه بر حس بویایی خودم منبع آب را بالاخره پیدا کردم. آب گل آلود بود اما می توانست من را کمی بیشتر زنده نگه دارد. تا بعد از ظهر گروه جستجو من را پیدا کردند و با جیپ به پایگاه برگرداندند.

- سال 1353 بود که برای ماموریت محرمانه به ایالات متحده فرستاده شدم. در هواپیما خانوم های مهماندار از من پزیرایی مخصوص می کردند. آن روزها من جوان بودم و بر و رویی داشتم و از طرفی ایرانی بودن آن روزها ارزش داشت. همه دخترها از خدا می خواستند که با یک جوان ایرانی دوستی کنند. آن وقت ها در هواپیما وسایل خاصی برای مسافران ویژه فروخته می شد. من از روی کاتالوگ یک عینک با قاب طلا سفارش دادم که به پول آن زمان برابر حقوق 3 سال یک کارمند بلند پایه می شد. سفارش را یکی از مهماندارهای هواپیما برای من آورد و گفت که خلبان من را به کابین خودش دعوت کرده است. من به کابین خلبان رفتم و تا آخر سفر که آنجا نشستم با خلبان دوست شدم. در آمریکا تا مدتها با هم رفت و آمد داشتیم منتها بعد از انقلاب مجبور شدم که ارتباطم را با او قطع کنم که برای من بد نشود.

- امسال عید با " پیکان RD " در اتوبان همت با سرعت 180 کیلومتر در ساعت در حال حرکت بودم که ناگهان یک sms برای من رسید. در این sms که از شماره غیر عادی و با اسم اختصاری فرستاده شده بود نوشته شده بود : زنده باد محصولات ایرانی !

- سال 1328 بود و من 3 – 4 ساله بودم !!!! .......

یک روز در خانه ی آنها مهمانی بود و خود عمو انوشه شخصا به آقایون فامیل وعده آبجو " توبورگ " قوطی اصل داده بود. مهمانی که شروع شد اول از همه عمو انوشه مجلس را به دست گرفت و از تحورش در خرید باکس آبجو در خیابان اصلی و وسط روز روشن داد سخن آغاز کرد.

- در صف پمپ بنزین بودم که ناگهان یک موتوری کنار پنجره من ایستاد و آرام گفت که اگر آبجو قوطی می خواهم با علامت سر به او بفهمانم. من بدون ترس موافقت خود را اعلام کردم. قرار شد که بعد از گرفتن مبلغ باکس آبجو را در صندوق عقب ماشین جا سازی کند. اول فکر می کردم که حتما خودش این کار را انجام خواهد داد اما متوجه شدم که همدست های او همان دور و بر ها هستند. به نظر می آید که این فروشنده ها سازمان بزرگی در تهران داشته باشند که از طرف سیاسی ها کنترل می شود!

بعد از آن در حالیکه لبخند پیروز مندانه ای بر لب داشت با یک سینی از قوط های آبجوی " توبورگ " از میهمانان پذیرایی کرد.

قوطی ها همه سبز پایه بلند بود و در زیر قوطی درست زیر اسم آن به بدون الکل بودن آن اشاره شده بود. !!!

همه مهمانها یکی یکی متوجه قضیه که می شدند زیر چشمی به هم نگاه می کردند. بعضی از آقایون از خوردن امتناع کردند و بعضی دیگر محض احترام یکی دو جرعه از ماء الشعیر بدون الکل را نوشیدند.

اما عمو انوشه ماء الشعیر را یک جرعه سر می کشید و مدام از امتیازات کارخانه ای بودن نوشیدنی الکلی صحبت می کرد. هنوز 10 ذقیقه ای از سرو ماء الشعیر ها نگذشته بود که عمو انوشه سرخوش بود، گونه هایش گل انداخته بود و موهایش کمی آشفته به نظر می رسید. زن عمو لبش را گاز می گرفت و به مهمانها میوه تعارف می کرد و عمو انوشه شروع کرده بود به نقل داستان آشنایی اش با زن عمو در میهمانی سلطنتی !!

باغچه...

ما را در سایت باغچه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 40 تاريخ: پنجشنبه 25 شهريور 1395 ساعت: 10:54

صفحه بندی